تبلیغات
بصیرت - خدا وقتی میخواد برسونه میرسونه !!!
 
بصیرت
افسران جوان جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی
درباره وبلاگ



ایمیل: hamidjeshni@gmail.com

مدیر وبلاگ : مدیر وب

پایگاه اینترنتی سربندهای خاکی

نظرسنجی
لطفا با شرکت در نظر سنجی ما را در پویاتر کردن این وبلاگ یاری رسانید







سه شنبه 20 خرداد 1393 :: نویسنده : مدیر وب
یه دوست تو وبلاگش ازدواج من و روحانی محل نوشته :
دوره ای فشرده رزمی داشتیم تو شهر زیبا کناراستان گیلان
تو این دوره خودم به عنوان استاد به کار آموزان( غواصی،پرش از قایق وآموزش قایقرانی،پرش از ارتفاع در آب،اسکی روی آب وشلیک در حال حرکت قایق و...)یاد میدادم.
یه روز عصر برای استراحت کنار ساحل انزلی بودم که یه دفعه صدای جیغ وداد مادری که پسر16سالش غرق شده بود رو شنیدم.کسی برای کمک نرفته بود چون هوا خطری بود و احتمال برگشتن کم
منم که کلم پر باد بود یا علی گفتم ورفتم تو آب.خلاصه بچه رو پیدا کردم وآوردمش بیرون.کنار ساحل خیلی ها جمع شده بودن.شروع کردم به احیاء قلب و... متاسفانه دیر رسیدم وفوت شده بود
بامشت چند تا ضربه محکم به قفسه سینش زدم ولی نشد که نشد. حتی مادرش صورتم وچنگ انداخت چون دنده پسرش از پهلوش زد بیرون و...
بگذریم .آمبولانس اومد و بردیمش سردخونه.با تایید پزشک کشیک مبنی بر فوت ،جسد رو بردیم به سرد خونه.
تو تمام این رفت و آمدهای بیمارستان من با لباس شنا جلوی همه رژه میرفتم
داخل سرد خونه یه حسی بهم گفت خدا قراره به وسیله تو زندگی دوباره ای به این جوون بده.برو سراغش
با کلی چونه زدن با مامور سرد خونه دوباره اومدم سراغ جسد وخوابوندمش کف سردخونه.چون هوای اونجا سرد بود بدنش هنوز سیاه نشده بود.
دوباره شروع کردم.
2 تا نفس داخل ریه ها ،15 تا ماساژ قلب جمعا 15ثانیه.دوباره و دوباره ودوباره.بعد 17 دقیقه که از ایست قلبی پسره تو ساحل گذشته بود....یه دفعه صدای آروق و گریه پسره که از درد دنده به خودش میپیچید بلند شد
کل بیمارستان جمع شدن وبا صلوات من رو که با مایوی شنا تو سردخونه یخ زده بودم دوره کردن.
پدر پسر اومد منو بغل کرد وبوسید و...

وقتی فهمید روحانی  هستم کلی خوشحالی  کرد.
1ماه بعد تو قم داشتم از کلاس درس میرفتم حجره که بلند گو صدا زد آقای سید... ملاقات، آقای سید... ملاقات، آقای سید... ملاقات، رفتم جلوی درب مدرسه دیدم که بعله؛پدرو پسر ومادر همه اومدن و... . . .

 


دستمو گرفتن وبه زور منو بردن به یکی از محله های خوب داخل یه بنگاه املاک.همون روز برام یه خونه 2طبقه دیده بودن و خریده بودن که منو به زور برای امضا دادن بردن بنگاه.
شاید باورش سخت باشه ولی خدا خواست وشدم صاحب خونه
خدا خودش میدونه من برای خودش رفتم تو آب.
با اون که خودم مربی شنا بودم ولی میدونستم که احتمال برگشتنم کمه.

اون موقع برای تابستون اومده بودن ایران که اون اتفاق افتاد.

 

و هنوز بعد از چندین سال هر ساله كه به امریكای جنوبی برای كار فرهنگی و تبلیغاتی میرم ملاقاتشون میكنم ...

و هر بار شاکر خدام برای لطف بزرگش به من

***

و به این میگن سید و روحانی





نوع مطلب : فرهنگی ، اجتماعی، 
برچسب ها : بصیرت - خدا - آخر زمون - فداکاری - ایثار - از خودگذشتگی - خطر - سید - روحانی - آخوند - شمال - شنا - غرق شدن،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی، خوشحال میشیم اگه دیدگاه و نظرات زیباتون رو با ما در میان بگذارید

JavaScript Codes script type=”text/javascript” src=”http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/06/vozo_logo.js?type=df&name=eh4&top=0&right=0″>